تبليغاتX
هو ربی لا اله الا هو
 

مــژه ی مــــاه چرا خیــس شــــده است

زلف خورشــــــید چرا گیس شده است؟

شب چرارخت سیه تن کــــــــرده است

پشت ایـن پنجــــــــــــــره آیا پرده است؟

                    ***

باز هم پنجره ی شب به زمین باز شده

رقص شاددو فرشته است که آغاز شده

گو ییا روی زمین قــــــرعه به نامش افتاد

هرکسی هست خداپشت و پناه او باد!

پچ پچی میشنوم نام کسی را خواندند

از فلک نور به چشمان کســی تاباندند

قاصدک ها همه یکـــــباره خبر آوردند!!!

رفتنش راهمه کس یک شبه باور کردند

قطره اشکی که زچشمان سیاهم غلتید ،

جـــــامه های سیه ِ برتن مـــــردُم را  دید

پشت پرچین شب ِگریه ی من چیزی هست،

کــــز درون، راه گلوگاه دلم را بسته است

من نه خوابم نه که بیدار چه می گویم آه...

تا به کی چشم بدوزم به تماشای راه؟!

رفتنت را همه باور...ولی ای کاش که من...

من سیه پوش ، بیا رخت سیاهم بــرکن

دوش می خـواند صـدایی به دلم لالایـی

چشم من دیده که تو از سفرت مـی آیی

شب شده ،باز غزلخوانی و شیون بی تو

باز مرگ نفــــس و زندگی" تن" بی تــــو !

چشم ها بستم و هی روز شمردم برگرد

بی تو هر ثانیه صــدمرتبه مُـــــــردم برگرد

چشم بستم که تو پنهان شوی ویک بازی...

هی دلم گفت :تو این مرحله را می بازی!

باختم باختم این بازی و نه! "زندگی" است

اِشکنکهای من و خنده ی این"قسمتِ"پست

 (۳/آذر/۸۸)

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم                بغضم امان نداد و خدا ...در گلو شکست!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:37 توسط نسترن رضایی |


 

نشست روی بال یک فرشته ی سپید

فرشته بال بال زدوَ ناگهان پرید

دوچشم منتظر به راه آسمان و بعد...

دوپای کوچکی که سمت کوچه می دوید

یکی گرفت دستم و صدا صدای جیغ

وِمی شنیدم از خودم:ولم...ولم کنید!

شبی که رفت یک نفر سکوت را شکست

صدای مرگ آمدو به گوش من رسید

چه انتهای مبهمی چه زود دیرشد!

نفس درون سینه حبس و اشک می چکید

مراگذاشت بی پناه و رفت بی خبر

به شانه هاش تکیه داده بودم و ندید...

 (۲۰|آبان|۸۸)

 ***

آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست

هرکجاهست خدایا به سلامت دارش...

 ***

زندگی در نگاه مبهــــــــوتم ،

چه غــــــریبانه رنگ می بازد

گویی اسب سپیـــــــــد ثانیه ها

سوی آغـــــــاز مــرگ می تازد

بیگمان مرگ گِــــــــرد من روزی،

قفس از جنس خــاک می ســـــازد

سرنوشتی که دست سنگین داشت،

به دو دستان خـــویش می نازد !

آری امـــــروز فاش می گـــویم :

نفسم زیـــر بار غـــــــــم جازد

دست تقـــدیر یک کــمان بود و

تیــــرخود را به سینه ی مـــازد .

(۲۴|آبان|۸۸)

***

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مراروزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم...

***

عروست تور پوشیده،نمی آیی برادر جان؟

همین امروزخوش یُمن است،عروسی نیمه ی آبان

سیه پوشیده ام ، با دستمال توری آبی ،

برایت ساده می رقصم وتو آرام در خوابی

«من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است!»

دوچشمم خیره بر عکس تو امشب غرق باران است

به یادت هست روز جشن ساییدم برایت قند؟

به چشمت میشدم خیره، برایم می زدی لبخند

هنوز از پله ی سوم به جای خالیت خیره،

به قدری اشک میریزم که دنیا می شود تیره!

نکردم باور این راکه، مرا تنها رها کردی

به این در چشم می دوزم که روزی باز برگردی

به خوابم آمدی اما،نگفتی نیستی اینجا

نگفتی که سفر کردی،واین یعنی تویی باما

من اینجابی تو از دنیاوازخورشید بیزارم

ندارم طاقت دوری ،برادر دوستت دارم!

خودت هم خوب میدانی ،پناهم دستهایت بود

بگو :طاقت نداری که ببینی می شوم نابود

(۲۴|آبان|۸۸)

 ***

یادباد آنکه زماوقت سفریاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ماشادنکرد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:7 توسط نسترن رضایی |


سلام بهارکم

خداحافظی کرده بودی که نباشی ! اما من بی اجازه و مثل همیشه سرزده آمدم که به روزت کنم! مثل همان شبهای تابستان که به روز میکردیم تمام تاریکی ها را با خنده هایمان...

یادت هست؟! زیر انجیر پیر حیاط ما ، کنار نارنج ها و وز وز شاد زنبورها ...

دلم عجیب هوای همان روزها را می کند. هوای پشت بام خانه ی ما و آفتابگردانهای خانه ی شما. دلتنگ ماه آسمان چنارم نه این ماه زرد پریده رنگ!

دلتنگ قهرهای گاه و بیگاه و ناز کشیدن های کودکانه ی بی ریا! دلتنگ روزی که صدای خنده مان تمام کوچه را پر کرد و بعد سرزنش های سایه و همسایه !!!

من دستهایت را می خواهم عزیزترین هم مشق!

دستهایی که همیشه بوی پروانه و بادام و بابونه میدادند. شانه هایی که همیشه کوچکترین اما بزرگترین پناهگاه تنهایی هایم می شدند.

بهار بانو!

آن روزها رازهای ما از شیطنتهایمان کوچکتر بود ولی امروز...

تمام دلخوشی ام به پنج شنبه های دیدار است . کنج نارنجستان حیاط حافظیه ،  کنار سنتور و صدای آب...

همین تنها دلخوشی من است!

امشب غریبترین مسافر این شهرم. اینجا در این به قول مادربزرگ قوطی کبریت!!! نه ماه را میبینم و نه خورشید را.

نسترن!

دلم برای بوییدن دست های مادر، بوسیدن پلک خسته ی پدر، عطر بهارنارنج ها و بوی شب بو های همسایه تنگ شده است. دلم برای نیمکت های دبیرستان و شیطنت های آخر کلاس پر میزند.

برای چشم های همیشه خیس ماریا، قهرهای وقت و بی وقت فرح و دستهای همیشه پر شعر تو ...

خدا میداند چقدر دلم می خواست یک لحظه ی دیگر بر گردم به روزهایی که نمیدانستم عشق چه مفهوم سنگینی دارد . کیفم پر بود از خنده و لواشک و کتاب!

امروز چه دارم بهارک؟! کوله پشتی ام را اگر بگشایم از بند بندش آه میچکد و اشک...

امروز می گویند بزرگ شده ام ! دیگر نباید لبهایم را با لاله عباسی سرخ کنم! دیگر نباید بلند بلند بخندم . نباید توی کوچه پامرغی و هشت خانه بازی کنم. نباید در جواب پدر که می پرسید بزرگترین آرزویت را بگو بگویم که بزرگترین آرزویم پوشیدن لباس عروس است.!

باید به همه حتی تو بگویم " شما"!!!!

بگو که اگر همه هم " شما " شوند تو " تو " می مانی! بگو که هنوز هم می شود یواشکی ته کلاس چهارقل و نقطه بازی کرد! هنوز هم می شود با موها ی گیس کرده توی کوچه دنبال گربه ها دوید و جیغ زد.

هنوز هم می شود سیب ترش های مغازه ی عمو درویش را دزید و او را کفری کرد!

می شود آیا ؟!

نمی شود. وقتی بزرگترین آرزوی من یک لحظه آسودن از بند این دنیاست ، وقتی لبهایم دیگر رنگ لاله عباسی به خود نمی گیرند، وقتی من آنقدر قدکشیده ام که دستم به نقل های روی طاقچه می رسد ، وقتی هیچ کودکی مرا به بازی راه نمی دهد این ها همه یعنی من باید اجبارا بزرگ باشم!

اما بی خیال همه! هنوز هم می توانم مثل همیشه های قدیم قانون شکنی کنم . هنوز می توانم یواشکی از زیر نصیحت های مادربزرگ شانه خالی کنم.

تو بیا... من قول می دهم از خانه تا حیاط حافظیه کلاغ پر بروم!

می شود!

نه؟!!

 

پ.ن: باز هم ببخش که بی اجازه به روزت کردم! خواستم بدانی که هنوز هم همان همیلای کوچکم که بی اجازه تمام دفترهایت را خط خطی میکرد!

شب خوش دوست کوچک مهربانم.

همیلا - ۲۴ فروردین ۸۷- شیراز

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 21:3 توسط نسترن رضایی |


 رفــتی شب آمــد خیــمه زد بر آســــمانم

در این شبستان کاش مـی شد تا نمانم

بی دستهای کوچکت امشب چه خیسم

" هـا "را کنار واژه ی " تن " مـی نویسم

لا لا کنـــان رفتــی و مــن در خـواب بودم

از بذر خــــــــود تا مــــرز چیدن را سرودم

هی چین چین دامنـم پـولک نشـان شد

از هرچه می ترسیدم آخرهم هـمان شد

کابوس شب هایم شده یک داس چوبی!

در سـرنوشتم تیرگــی شد خال کـــوبی !

چشـــــم انتــظار یک بهـــــارم تا برویـــــم

از آســـمان هی صاعقـــه آید به ســـویم

زرد است رنگ هرچــه شالیزار اینجاست

رسم وفـــا پاییـــز می داند که با ماست!

بـاران خشـونت دارد و گنجشک دعــــوا

با کـوله بار اشک خواهـم رفت از اینجــا

امشب گریــزان از نوشــتن می نویسم

بار دگــراز "بی تــــــو بودن" می نویسم

من شاخه ی لبخند را خشـکیده دیـدم

چشــم تورا از آســمان قصــــه چیــدم !

فانوسکم ! شب را نوشـــتم تا بـــیایی

ابـر از نگاهـــم مـی کند باران گــــدایی

وقتیکه فصل دست تو اینگونه سرداست

"درد مرا از هر طرف خوانیش درد است"

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:46 توسط نسترن رضایی |


 

چشمان تـو آســمان من نیست کـه هست

لبخنـد تـــو فصــل واشدن نیست کـه هست

تــــــو معجـــــزه ی فصل بهــــاری و زتـــــــو ،

این باغچــــه پر زنســــترن نیست که هست

گــویا کـــه خبــــر نـداری از قـدرت خـــویش !

در بنــد نگاهت دل مــن نیست کـه هست !

از لـحـظــــه ی دیــــدنت دل و روح مـــــــــرا ،

بیرون شدن از پیـله ی تن نیست که هست

شـــیرین منــی و بیســتون در دل توســت !

این تیشه بدست کوهکن نیست که هست

من گـم شده ام در شب گیسوی تو، آه . . .

تابش مده بیش پرشـکن نیست که هست !

تســخیر هــــوس اگر شــــدم خــــرده مگیـــر

چشمان سیاهت اهرمن نیست که هست !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:58 توسط نسترن رضایی |


دوباره روی بوم دل به اشــــک رنگ می زنم

ستاره می کشم تو را،سیاه می کشم تنم

ستاره می کشم تو را که بر دل ســــیاه من

تو روشــنی بتابی ای پاک ترین گنــاه مــــن

تو نقره ای ستاره ام!به چشمکی بخوان مرا

به بام شب نشاندی ام ،دقیقه ای بمان مرا

نشسته ام به بام شب که گــُر بگیرم ازتبت

که آسمان تو باشی و مـــن آن یگانه کوکبت

امیــــدهـای پـــــــوچ من دلیل زندگانـــی اند

چو شعرهای کوچکم زشـهر بی نشانی اند

تو رد شدی زکـــــوچه ی نگاه ابری ام و من،

نشسته ام به خاک مثل خشک بوته ی گون

نمــــی شود نگــــاه را بگیـــــرم از غبــــار راه

که مثل ســایه با توام همیشه های گاه گاه

به انتها رسیدم و غـــزل سکوت را شکست

و حرفهای خط خطـی به کاغذ دلم نشست

دلم مچاله میشود به دست سردسرنوشت

که واژه ای به غیرغم نه برکتاب من نوشت!

به دفترم ورق ورق غــــــزل سـیاه می شود

نفس دگــر خلاصه در سکوت و آه می شود

خموشی است عاقبت نصیب شمع روبه باد

ز یاد خویش می رود ،کسی که برده شدزیاد...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:3 توسط نسترن رضایی |


 

 

"شعری  از او "که امشب عجیب دلتنگش شده ام :

 

 حالا بیا و خاطره ها را ورق بزن

 زیبا ! بیا ، نهایت ما را ورق بزن

 

 امشب دلم عجیب تو را شور می زند

 شیرین بمان و شوری ما را ورق بزن

 

 در سرنوشت من ننوشتند نام تو

 پنهان بیا  ! قدَر وَ قضا را ورق بزن

 

«گاهی هوای خانه چه دلگیر می شود»

  گاهی بیا و حال و هوا را ورق بزن

 

 در امتداد این همه فریاد ، ساکتم

 زیبا ! سکوت ممتد ما را ورق بزن

 

 دل فکر می کند که شما را کمی زیاد ...

 این فکرهای سهو و خطا را ورق بزن

 

 گویا غمت نشسته در عمق وجود من

 عشقت بلاست ! درد و بلا را ورق بزن

 

اینجا تمام عقربه ها ایستاده اند

خوبم ! بیا و ثانیه ها را ورق بزن

 

عکست میان چشم من انگار حک شده

 این پلک خیس رو به فنا را ورق بزن

 

 فرهاد من ! بیا که تو را داد می کشم

 کوه عــظیم فاصــله ها را ورق بــزن

 

 دارم به چشم های تو ایمان می آورم

 یکتای من ! بیا و خدا را ورق بزن

 

 امشب شکست بغض هجا در گلوی شعر

 ای اشک ! شاعرانه هجا را ورق بزن ...

 

« همیلا محمدی »

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:20 توسط نسترن رضایی |


 من هم خواه ناخواه به این بازی دعوت شدم . مرگ ...

تنها بازی آرامش بخش !

منی که همیشه صبوری کرده ام . «صبوری کرده ام تا مدار ...مدارا ... مرگ !

تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم آهسته زیر لب ، چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید ...

مرا نمی شناسد مرگ !

یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند . »     (سید علی صالحی )

نمیدانم از چه هر گاه به مرگ اندیشیده ام بی اختیار نگاهم به گوشه ی اتاقم خیره می شود!

 آخر آنجا که چیزی نیست جز یک کوله ی خالی و خاک خورده !

آن را هم با خود خواهم برد . در یک جیبش قرآن می گذارم که سفرم به خیر باشد ، هیچ دوست ندارم

بین راه اتفاقی بیفتد که راه را از نیمه بازگردم ...

در جیب دیگرش آب میریزم که اگر تشنه شدم وقتم را برای آب جستن تلف نکنم و شب نشده به

 مقصد برسم .آخر من از تاریکی خیلی می ترسم .

 در یک جیبش هم دفتر شعرم را جا میدهم . شاید آنجا هم دست کمی از اینجا نداشته باشد

و هی دلم بگیرد و هی دلتنگ شوم .

حالا در ۲۴ ساعت انتهایی حضور باید نامه ای بنویسم به آنهایی که . . .

اول از همه او . . .

او که چشمانم یتیم ندیدنش هستند ، او که هیچ کدام از نامه هایم به دستش نرسید ، نامه های

دختری روسیاه که لا به لای کلمات به رنگ شبش همیشه گلبرگ سپید نرگس می نهاد .

او که هر جمعه انتظارش را کشیدم و نیامد .

دوم همیلا :

او که یکتاست ، بی انتهاست ، او که " خدای کوچک من است "

او که به جرات می گویم اگر نبود من هرگز نبودم ، او که یک روز پاییزی آمد و نسترن خشک گوشه ی

باغ را با دستان کوچکش آنقدر نوازش کرد که جوانه زد و رویید و به گل نشست .

سوم فاطمه :

او که زلالی آ ب را در کلامش و لطافت قطره قطره ی باران را در نگاهش دیده ام و می بینم .

او که " بی دریغ دوستش می دارم "

چهارم حسین :

او که آنقدر دوستش دارم که " نمی دانم چقدر دوستش دارم "

« حالا ای مرگ !

ای بیم ساده ی آشنا

گفته بودم تا تو دوباره باز آیی

من هم دوباره عاشق خواهم شد »   (سید علی صالحی)

عاشق شده ام ای مرگ ، باز آ . . .

 

بیا بازی :

همیلا ، فاطمه ، هلیا ،سمیه ، متولد ماه مهر ، لیلا 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:24 توسط نسترن رضایی |