در قلق بودکه پرسیدسوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها
بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سربه در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره ی جاوید اساطیرزمین می مانی
وتوراترسی شفاف فرا میگیرد
درصمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوحه بردارد از لانه نور
واز او می پرسی
خانه دوست کجاست"
از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !
بسراي ... ))
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
غنچه ها مي شد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
"فریدون مشیری"
سلام بهارکم
خداحافظی کرده بودی که نباشی ! اما من بی اجازه و مثل همیشه سرزده آمدم که به روزت کنم! مثل همان شبهای تابستان که به روز میکردیم تمام تاریکی ها را با خنده هایمان...
یادت هست؟! زیر انجیر پیر حیاط ما ، کنار نارنج ها و وز وز شاد زنبورها ...
دلم عجیب هوای همان روزها را می کند. هوای پشت بام خانه ی ما و آفتابگردانهای خانه ی شما. دلتنگ ماه آسمان چنارم نه این ماه زرد پریده رنگ!
دلتنگ قهرهای گاه و بیگاه و ناز کشیدن های کودکانه ی بی ریا! دلتنگ روزی که صدای خنده مان تمام کوچه را پر کرد و بعد سرزنش های سایه و همسایه !!!
من دستهایت را می خواهم عزیزترین هم مشق!
دستهایی که همیشه بوی پروانه و بادام و بابونه میدادند. شانه هایی که همیشه کوچکترین اما بزرگترین پناهگاه تنهایی هایم می شدند.
بهار بانو!
آن روزها رازهای ما از شیطنتهایمان کوچکتر بود ولی امروز...
تمام دلخوشی ام به پنج شنبه های دیدار است . کنج نارنجستان حیاط حافظیه ، کنار سنتور و صدای آب...
همین تنها دلخوشی من است!
امشب غریبترین مسافر این شهرم. اینجا در این به قول مادربزرگ قوطی کبریت!!! نه ماه را میبینم و نه خورشید را.
نسترن!
دلم برای بوییدن دست های مادر، بوسیدن پلک خسته ی پدر، عطر بهارنارنج ها و بوی شب بو های همسایه تنگ شده است. دلم برای نیمکت های دبیرستان و شیطنت های آخر کلاس پر میزند.
برای چشم های همیشه خیس ماریا، قهرهای وقت و بی وقت فرح و دستهای همیشه پر شعر تو ...
خدا میداند چقدر دلم می خواست یک لحظه ی دیگر بر گردم به روزهایی که نمیدانستم عشق چه مفهوم سنگینی دارد . کیفم پر بود از خنده و لواشک و کتاب!
امروز چه دارم بهارک؟! کوله پشتی ام را اگر بگشایم از بند بندش آه میچکد و اشک...
امروز می گویند بزرگ شده ام ! دیگر نباید لبهایم را با لاله عباسی سرخ کنم! دیگر نباید بلند بلند بخندم . نباید توی کوچه پامرغی و هشت خانه بازی کنم. نباید در جواب پدر که می پرسید بزرگترین آرزویت را بگو بگویم که بزرگترین آرزویم پوشیدن لباس عروس است.!
باید به همه حتی تو بگویم " شما"!!!!
بگو که اگر همه هم " شما " شوند تو " تو " می مانی! بگو که هنوز هم می شود یواشکی ته کلاس چهارقل و نقطه بازی کرد! هنوز هم می شود با موها ی گیس کرده توی کوچه دنبال گربه ها دوید و جیغ زد.
هنوز هم می شود سیب ترش های مغازه ی عمو درویش را دزید و او را کفری کرد!
می شود آیا ؟!
نمی شود. وقتی بزرگترین آرزوی من یک لحظه آسودن از بند این دنیاست ، وقتی لبهایم دیگر رنگ لاله عباسی به خود نمی گیرند، وقتی من آنقدر قدکشیده ام که دستم به نقل های روی طاقچه می رسد ، وقتی هیچ کودکی مرا به بازی راه نمی دهد این ها همه یعنی من باید اجبارا بزرگ باشم!
اما بی خیال همه! هنوز هم می توانم مثل همیشه های قدیم قانون شکنی کنم . هنوز می توانم یواشکی از زیر نصیحت های مادربزرگ شانه خالی کنم.
تو بیا... من قول می دهم از خانه تا حیاط حافظیه کلاغ پر بروم!
می شود!
نه؟!!

پ.ن: باز هم ببخش که بی اجازه به روزت کردم! خواستم بدانی که هنوز هم همان همیلای کوچکم که بی اجازه تمام دفترهایت را خط خطی میکرد!
شب خوش دوست کوچک مهربانم.
همیلا - ۲۴ فروردین ۸۷- شیراز
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خداحافظ خوبم گلم خواهرم
خلاصه ی هرچه همین هوای همیشه ی عصمت
خداحافظ خواهر بی دلیل رفتن ها
خداحافظ...
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
پس با هر کسی از کسانمان از این ترانه ی محرمانه سخن مگو
نمی خواهم آزردگان بی شام و بی چراغ از اندوه اوقات ما با خبر شوند
نه...
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه ی نامه هامان شاعرشویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساغت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند
...
دیگر سفارشی نیست
تنها جان تووجان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند
خداحافظ...
رفــتی شب آمــد خیــمه زد بر آســــمانم
در این شبستان کاش مـی شد تا نمانم
بی دستهای کوچکت امشب چه خیسم
" هـا "را کنار واژه ی " تن " مـی نویسم
لا لا کنـــان رفتــی و مــن در خـواب بودم
از بذر خــــــــود تا مــــرز چیدن را سرودم
هی چین چین دامنـم پـولک نشـان شد
از هرچه می ترسیدم آخرهم هـمان شد
کابوس شب هایم شده یک داس چوبی!
در سـرنوشتم تیرگــی شد خال کـــوبی !
چشـــــم انتــظار یک بهـــــارم تا برویـــــم
از آســـمان هی صاعقـــه آید به ســـویم
زرد است رنگ هرچــه شالیزار اینجاست
رسم وفـــا پاییـــز می داند که با ماست!
بـاران خشـونت دارد و گنجشک دعــــوا
با کـوله بار اشک خواهـم رفت از اینجــا
امشب گریــزان از نوشــتن می نویسم
بار دگــراز "بی تــــــو بودن" می نویسم
من شاخه ی لبخند را خشـکیده دیـدم
چشــم تورا از آســمان قصــــه چیــدم !
فانوسکم ! شب را نوشـــتم تا بـــیایی
ابـر از نگاهـــم مـی کند باران گــــدایی
وقتیکه فصل دست تو اینگونه سرداست
"درد مرا از هر طرف خوانیش درد است"

چشمان تـو آســمان من نیست کـه هست
لبخنـد تـــو فصــل واشدن نیست کـه هست
تــــــو معجـــــزه ی فصل بهــــاری و زتـــــــو ،
این باغچــــه پر زنســــترن نیست که هست
گــویا کـــه خبــــر نـداری از قـدرت خـــویش !
در بنــد نگاهت دل مــن نیست کـه هست !
از لـحـظــــه ی دیــــدنت دل و روح مـــــــــرا ،
بیرون شدن از پیـله ی تن نیست که هست
شـــیرین منــی و بیســتون در دل توســت !
این تیشه بدست کوهکن نیست که هست
من گـم شده ام در شب گیسوی تو، آه . . .
تابش مده بیش پرشـکن نیست که هست !
تســخیر هــــوس اگر شــــدم خــــرده مگیـــر
چشمان سیاهت اهرمن نیست که هست !

پارهئى ازشعرها یش واقعاً به بى گناهى و پاكى يك كودك سه ساله است كه جز گرفتن لپ او و به هم فشردن دندان هاى خودت چارهئى نمىيابى. سالم و شاداب عين يك سيب سرخ كه دلت مىخواهد گازش بزنى تا صداى تردی اش را بشنوى و حرمت بويش را كشف كنى .
دنبال معنا نمى گردد . شعر برايش از قماش تاريخ و جغرافيا نيست كه لغت نامه و مرجع بطلبد. شعر برايش از همان قماش رقص و بازى است. بچهئى كه نرقصد و بازى نكند قطعاً بيمار است و جامعه ئى كه شعرش - مثل رقص و بازى براى كودك - جدى ونشانه سلامت نباشد حتماً بايد پزشكش را عوض كند.
شعر دیگری از " او " که همیشه کودک خواهد ماند :
ز یاد مــن نمی رود همان شبـــی که قلب کوچکــــم شکست
همان شبـــی که زیر پای سرنوشت ، دل عروســـکم شکست
همان شبی که مــــــاه از حــــــــیاط خـانه کـــــــوچ کرد
همان شبــی که عشــــــق من به آســــمان عـــــــروج کرد
زیاد من نمیرود ســتاره ها به حال من چگونه اشک ریختند
و بعــد از آن از آســـــمان غصـــــه های مـــــن گریختند
شبـی که دختـــــــرِ ِ شب و ســــــتاره ، بی ســـتاره مانـد
شبــــی که مـــــرغ هق هقـــــم ز سوز دل ترانـــه خوانـد
ز یـــاد مـــن نمـــی رود شبــــــی کــه مـــــادرم گریست
و مــــن صـــدا زدم خـــــدا گنـاه ما بگـــــو که چیست ؟!
ز یـــاد مـن نمی رود همان شبــی که قلب کوچــــکم شکست
و زیـــــر پـــای ســرنوشـــت ، دل عروســـــــکم شکست
«هــــــــمـیلا محـمـــــد ی - 1384 »

