ستاره می کشم تو را،سیاه می کشم تنم
ستاره می کشم تو را که بر دل ســــیاه من
تو روشــنی بتابی ای پاک ترین گنــاه مــــن
تو نقره ای ستاره ام!به چشمکی بخوان مرا
به بام شب نشاندی ام ،دقیقه ای بمان مرا
نشسته ام به بام شب که گــُر بگیرم ازتبت
که آسمان تو باشی و مـــن آن یگانه کوکبت
امیــــدهـای پـــــــوچ من دلیل زندگانـــی اند
چو شعرهای کوچکم زشـهر بی نشانی اند
تو رد شدی زکـــــوچه ی نگاه ابری ام و من،
نشسته ام به خاک مثل خشک بوته ی گون
نمــــی شود نگــــاه را بگیـــــرم از غبــــار راه
که مثل ســایه با توام همیشه های گاه گاه
به انتها رسیدم و غـــزل سکوت را شکست
و حرفهای خط خطـی به کاغذ دلم نشست
دلم مچاله میشود به دست سردسرنوشت
که واژه ای به غیرغم نه برکتاب من نوشت!
به دفترم ورق ورق غــــــزل سـیاه می شود
نفس دگــر خلاصه در سکوت و آه می شود
خموشی است عاقبت نصیب شمع روبه باد
ز یاد خویش می رود ،کسی که برده شدزیاد...
"شعری از او "که امشب عجیب دلتنگش شده ام :
حالا بیا و خاطره ها را ورق بزن
زیبا ! بیا ، نهایت ما را ورق بزن
امشب دلم عجیب تو را شور می زند
شیرین بمان و شوری ما را ورق بزن
در سرنوشت من ننوشتند نام تو
پنهان بیا ! قدَر وَ قضا را ورق بزن
«گاهی هوای خانه چه دلگیر می شود»
گاهی بیا و حال و هوا را ورق بزن
در امتداد این همه فریاد ، ساکتم
زیبا ! سکوت ممتد ما را ورق بزن
دل فکر می کند که شما را کمی زیاد ...
این فکرهای سهو و خطا را ورق بزن
گویا غمت نشسته در عمق وجود من
عشقت بلاست ! درد و بلا را ورق بزن
اینجا تمام عقربه ها ایستاده اند
خوبم ! بیا و ثانیه ها را ورق بزن
عکست میان چشم من انگار حک شده
این پلک خیس رو به فنا را ورق بزن
فرهاد من ! بیا که تو را داد می کشم
کوه عــظیم فاصــله ها را ورق بــزن
دارم به چشم های تو ایمان می آورم
یکتای من ! بیا و خدا را ورق بزن
امشب شکست بغض هجا در گلوی شعر
ای اشک ! شاعرانه هجا را ورق بزن ...
« همیلا محمدی »

تو با نگاه ناز خود
مکن ملامتم
که من در امتداد این سکوت
در نظاره ام .
اگر برای خاطرت ترانه ای
و یا حدیث تازه ای
دوباره سر نمی دهم
در انتظار یک طلوع تازه ام
و شاید هم
در انتظار یک غروب
برای ختم قیل و قال ها !
کنون سکوت ممتدم
میان هر نگاه ناز تو عبور کرد
دوباره از ورای آن خیال تازه ات
ترانه های تازه و سروده را
مرور کرد . . .
سکوت ممتد مرا
نگاه های ناز تو
اسیر یک غرور کرد !
مسعود هوشمندی - تهران (۱۲ تیر ۸۷)
امیدم را مگیر از من خدایا ...
خدا نمی توانست همه جا باشد ، از این رو مادران را آفرید .
روز مادر مبارک باد ...

مستم از باده ی غـــــــــــــم امشب باز
آه اگــــــر بر من درویـــــش فروشــــــد او ناز،
می کــــــــنم هستی خــــــود را در نی
می دمــــــــم در نی و مــــی سازم ســـــاز
آه امشب اگراین سینه دمی خامش بود
زتب و تاب وجنــــــون ثانیه ای می آســــود،
چشــــــم می بستم من برهمه چیــــز
بر ســتاره ، برمــــاه در دل بــــــوم کبــــــــود
طبل می کوبم وآهم به فلـــک چنــگ زند
سرخی چشــــم من این گســـتره رارنگ زند
دل ز آهـــــن اگرم بود نبودی مــــــــحکم
خیسی اشک بر او چیـــره شدی ، زنـــگ زند
پس مرا خرده مگیرید که عاشق هستم
همـــــــه شب از اثر زلـف پریشش مستـــــم
گـــــر که یارید مرا قــــفل گشایید دمــی
واکنید این غــــل و زنجیـــــــرکه بر خودبستم
باز هم تشـــنه شدم قطـــره ی آبی آرید
ابــــــــر ها! سوی هم آییــد خـــــــدارا باریــد
قاصـــــــدک ها مگر آن روز نگفتم دیگـــر ،
نام افســـــونگر او را به زبان هـــــــــا ناریــد؟
با چه لحنیش بگــویم که، بـــــس است ؟
تابه کی من خفه باشم که نگارم نفس است؟
این شکنجه که به زندانی خـود می دارد
رســــــــــم و قانـــــــون کــدامین قفس است؟
آی مردم به چه جرمی ســر دارم امشب
خسته ام باز به جــــان آمــده کـــــارم امشب
آفت عشق وجنون است که درفصل بهار!
در من افتــــــاده و در برگـــــــم و بارم امشب
به قلم موی خود از مرگ سیاهی گــیرم
میکشم هق هق خود راو ســپس می میرم
کی به پایان رسی ای شعر سراپا نفرین
من نه تنها از تـــو ، که ز خـود هـــم ســــیرم...
تنها بازی آرامش بخش !
منی که همیشه صبوری کرده ام . «صبوری کرده ام تا مدار ...مدارا ... مرگ !
تا مرگ خسته از دق الباب نوبتم آهسته زیر لب ، چیزی ، حرفی ، سخنی بگوید ...
مرا نمی شناسد مرگ !
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند . » (سید علی صالحی )
نمیدانم از چه هر گاه به مرگ اندیشیده ام بی اختیار نگاهم به گوشه ی اتاقم خیره می شود!
آخر آنجا که چیزی نیست جز یک کوله ی خالی و خاک خورده !
آن را هم با خود خواهم برد . در یک جیبش قرآن می گذارم که سفرم به خیر باشد ، هیچ دوست ندارم
بین راه اتفاقی بیفتد که راه را از نیمه بازگردم ...
در جیب دیگرش آب میریزم که اگر تشنه شدم وقتم را برای آب جستن تلف نکنم و شب نشده به
مقصد برسم .آخر من از تاریکی خیلی می ترسم .
در یک جیبش هم دفتر شعرم را جا میدهم . شاید آنجا هم دست کمی از اینجا نداشته باشد
و هی دلم بگیرد و هی دلتنگ شوم .
حالا در ۲۴ ساعت انتهایی حضور باید نامه ای بنویسم به آنهایی که . . .
اول از همه او . . .
او که چشمانم یتیم ندیدنش هستند ، او که هیچ کدام از نامه هایم به دستش نرسید ، نامه های
دختری روسیاه که لا به لای کلمات به رنگ شبش همیشه گلبرگ سپید نرگس می نهاد .
او که هر جمعه انتظارش را کشیدم و نیامد .
دوم همیلا :
او که یکتاست ، بی انتهاست ، او که " خدای کوچک من است "
او که به جرات می گویم اگر نبود من هرگز نبودم ، او که یک روز پاییزی آمد و نسترن خشک گوشه ی
باغ را با دستان کوچکش آنقدر نوازش کرد که جوانه زد و رویید و به گل نشست .
سوم فاطمه :
او که زلالی آ ب را در کلامش و لطافت قطره قطره ی باران را در نگاهش دیده ام و می بینم .
او که " بی دریغ دوستش می دارم "
چهارم حسین :
او که آنقدر دوستش دارم که " نمی دانم چقدر دوستش دارم "
« حالا ای مرگ !
ای بیم ساده ی آشنا
گفته بودم تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد » (سید علی صالحی)
عاشق شده ام ای مرگ ، باز آ . . .
بیا بازی :
همیلا ، فاطمه ، عباس، هلیا ،سمیه ، متولد ماه مهر ، لیلا

جرعه ای گرما به روی گــــونه های من بپاش
یک شبی مهتاب بودم در دل این آســـــــمان
تو که رفتی ماه خامش شد،نماند از او نشان
رد پایت در میان کوچـــــــه ها جا مانده است
نســـترن لبخند را بی تو ز لب ها رانده است
غنچــــه ام گر تو نتابی،خنده بر این من حرام
از کسی جز تو نخواهم برد دراین ســـینه نام
در کـــــنار رد پای تو غــــــــزل ســـر می کنم
دیده را تنها به یاد چشـــــــــم تو تر می کنم
یخ زدم از دوری هــــــــرم نفس هایت شبی
سوز سرماریشه ام خشکاند چون سوز تبی
امشب ازسیل دوچشمم آسمان هم ترشده
قصه ی هجر تو را هر شــــــــاپرک از بر شده
مهربانا! خوب می دانم جــــفا کار تو نیست
بازمیگردی شبی تا هستیم ناگشته نیست
یک شبـــــی برگرد روشن کن چراغ ماهتاب
ماه تب دارد ! بیا پاشویه کن او را به خــواب
روزی ازهرم نفسهای تومن خواهم شکفت
گرچه اینجا کس زفصل وا شدن بامن نگفت
غنچه ی من غنچه می ماند به امید بهــــار
در کنار رد پایت مـــــــانده ام در انتـــــــــــظار
من زمستانی ترین فصلم بیا خورشید باش
جرعه ای گرما به روی گونه های من بپاش...


